یوسفم کو ...
یوسف یعقوب آمد نزد پدر از قعر چاه / یوسف مادر نیامد آه آه ...
اگر مایل به خواندن اشعار بیشتری هستید لطفا در بخش نظرات و بخش نظر سنجی اعلام کنید بدترین گناهان آن است، که گنهکار آن را ناچیز بشمارد حضرت علی (ع) ********************************************* زمان در پیش چشمم تار گشته به چشمم باغ و بستان خار گشته تو یوسف بودی و من مادر تو عجب یوسف مرا غمخوار گشته ************************** تو یوسف دادی و از من گرفتی درون خاک آن مه را نهفتی تو از دردم خبر داری خدایا؟! جوابم را بده، آخر نگفتی!!! هیچ بی نیازی چون خرد نیست و هیچ درویشی چون نادانی و هیچ میراث چون فرهیخته بودن و هیچ پشتیبان چون مشورت نمودن نیست. حضرت علی (ع) ************************************** دلم تقدیم چشمان زلالت بیا یوسف، بیا یوسف، شیرم حلالت تولطفی کن مرا هم پیش خود بر که می سوزم من از فکر و خیالت ************************* به قربانت دل غمگینم امروز به قربانت سر و بالینم امروز مزارت را کنم من گریه باران که باران گریه را از من بیاموخت عجب تو زار زارم کردی امروز به دست غم شکارم کردی امروز بزرگت کردم و خیری ندیدم به گورت رهسپارم کردی امروز ***************************** بیا یوسف دوچشمونت سیاهه دو ابرویت کمون. رویت چو ماهه از آن روزی که رفتی از بر من سر شب تا سحر چشمم به راهه ***************************** تو ترکم کردی و خوب و سلامت خودم را می کنم هر دم ملامت چه بد کردم چنین شد سرنوشتم که یوسف را نبینم تا قیامت! خدا یا آسمانم را گرفتی عزیز مهربانم را گرفتی بیا یوسف، بیا در انتظارم خداوندا تو جانم را گرفتی ********************** بیا یوسف، بیا ای ماه تابان بیا جانم به قربان تو ای جان بیا در انتظارم من شب و روز ندارم جز دو چشم خسته، گریان *********************** به قربان قد و بالای یوسف ندارم من بجز رویای یوسف به قربانت رود این مادر تو نگیرد هیچکس هم جای یوسف ************************ یوسف یعقوب آمد نزد پدر از قعر چاه یوسف مادر نیامد، آه آه ... " بسم الله الرحمن الرحیم " سلام دوستان من هدیه صادقی مدیر وبلاگ جوزا هستم... این اولین پستیه که می ذارم، همون طور که از اسم این وبلاگ پیداست. قصد دارم توی این وب دوبیتی ها ی مرحومه مادربزرگم " طوبی پاسار " رو که در وصف پسر جوون مرگش " یوسف " سروده رو بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد و براش فاتحه ای بخونید! اضافه کنم: من که سعادت دیدن دایی یوسف رو نداشتم، گاهی از حسرت ندیدنش، خیلی دلتنگ می شم. همه می گن خیلی خوشگل و زیبا و رعنا بوده، وقتی فوت شد فقط 13 سالش بود، موقع تشییع هیچکس باور نمی کرد یه بچه 13 ساله باشه، همه می گفتن برو!!!! کجا به این هیکل و قد وبالا می خوره 13 ساله باشه؟! همه میگفتن حقا که اسم یوسف برازندشه!!!!!!! . بعد فوتش تا چهل روز داییام پا برهنه می رفتن سر مزارش بودن توی گرمای شدید مرداد اونم توی خوزستان حاضر به پوشیدن دنپایی نبودن. مادربزرگم مثل دیوونه ها شده بود، بی اختیار از خونه میزد بیرون و راهشو می گرفت میرفت، بعد همسایه ها می آوردنش که بابا مواظب مادرتون باشید بلایی سرش نیاد!!!. مادربزرگم خیلی سختی توی زندگیش کشید، دنیا خیلی باهاش بد تا کرد، اما دیگه طاقت این یکی رو نداشت واقعا کمرش رو شکوند، کمر همه رو شکوند... اینو توی شعراش خوب می تونید لمس کنید... سر کند دل روز و شب با یاد تو ای بنازم مستی فریاد تو رام گشتی بهر رفتن بی صدا صید کرد آسان تو را صیاد تو. منتظر دوبیتی های بعدی در پست های بعدی باشید...
رفتن به بالای صفحه
رفتن به بالای صفحه
رفتن به بالای صفحه
رفتن به بالای صفحه
رفتن به بالای صفحه
رفتن به بالای صفحه
قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت


